در شهر زادگاهم زنی و دخترش زندگی می کردند که  در خواب راه می رفتند.

یک شب، هنگامی که سکوت جهان را فرا گرفت، زن و دخترش، در حالیکه در خواب راه می رفتند، در باغ مه گرفته شان یکدیگر را دیدند.

و مادر سخن آغاز کرد و گفت: «سرانجام[ به هم رسیدیم!]، ای دشمن من! تو کسی هستی که جوانی ام به دست او خراب شد؛ کسی که زندگی اش را بر ویرانه های زندگی من ساخت! دلم می خواهد تو را بکشم!»

و دختر سخن آغاز کرد و گفت: «ای زن نفرت انگیز، خودخواه و پیر! تو هستی که بین من و خویشتن آزادتر من می ایستی! تو کسی هستی که می خواهی زندگی من طنین زندگی خاموش شده خودت باشد! ای کاش می مردی!»

در آن هنگام خروسی بانگ برآورد و آن دو زن هر دو بیدار شدند. مادر به نرمی گفت: «تو هستی، دخترم؟» و دختر به نرمی پاسخ داد: «بله، عزیزم.»

منبع: پیامبر و دیوانه/ جبران خلیل جبران؛ مترجم رضا محمودی فقیهی.

Scroll Up